ابوطالب: در «هی یو» آمریکایی های خوب بیشتر از بدها هستند (۳ عکس)

فروش آنلاین هدست واقعیت مجازی - 48 هزار تومان
فروش هدست واقعیت مجازی

ابوطالب: در «هی یو» آمریکایی های خوب بیشتر از بدها هستند

ادبیات – سعید ابوطالب تاکید کرد آنچه در کتاب «هی یو» تصویر کرده خاطرات او از دوران اسارت است و معتقد است آنچه برایش پیش آمده یک گروکشی سیاسی از سوی آمریکایی‌ها است.

عکس شماره ۱ ⇩
عکس ابوطالب: در «هی یو» آمریکایی های خوب بیشتر از بدها هستند

الهام عدیمی: ابوطالب، فیلمساز و نماینده سابق مجلس شورای اسلامی، جدیدترین کتابش «هی یو!» (وقایع نگاری یک مستند ناتمام) را براساس خاطراتش از زمانی که اسیر آمریکایی ها در کشور عراق بود انتشار داده است. او در این مکالمه پاسخ برخی سوالاتی که خواننده امکان می دارد در مواجهه با نوشته کتاب با آنها روبه رو شود، می دهد و اتفاقی را که برایش افتاد، یک گروکشی سیاسی از سوی آمریکایی ها عنوان می کند.

شاید خوب تر باشد به عنوان اولین سئوال سؤال بکنیم چه شد که شما راهی این مسافرت پردردسر شدید؟ آیا این مسافرت با حمایت از سوی مرکز یا نهادی همراه بود؟

آگاهی نمیدارم اسم آن را می شود حمایت گذاشت یا نه. وقتی می درخواستم به کشور عراق بروم از همسرم تا وزارت اطلاعات، وزارت امور خارجه تا آقای لاریجانی، مدیر وقت صدا و سیما نقل میکردند نرو. اما آن روزها همه نقل میکردند ایالات متحده می خواهد به کشورمان هجوم کند وگرنه برای چه این همه نیرو وارد کشور عراق کرده است؟ من نقل میکردم، مگر نمی گویید ایالات متحده می خواهد به کشورمان هجوم کند، من می خواهم بروم با یک سرباز آمریکایی یا انگلیسی رو در رو گفت و گو کنم. گفتند که ما در کشور عراق خبرنگار داریم. اما باز هم من جواب دادم که اینجا نشستیم و اخبار را از شبکه های خارجی و سی ان ان می نگاه کنیم. شما مییاندیشید سی ان ان راست می گفت؟

من سال ها در طول جنگ، در واحد اطلاعات عملیات بودم. معنی جنگ را خوب می دانم. جنگ یعنی خاکریز و سنگر، یعنی خط تماس، یعنی آفند، یعنی محاصره، یعنی پشته از کشته ها! اما چرا ما جنازه عراقی و آمریکایی در آن جنگ نمی نگاه کردیم؟ چون اصلا وجود خارجی نداشت. جنگ در کشور عراق یک مانور بزرگ برای ارتش ایالات متحده بود. یک جنگ رسانه ای بود. یک اکران بزرگ قدرت. آیا شما درآن تصاویر آدمی نگاه کردید که بجنگد؟ فقط تصویر سربازهای آمریکایی را می نگاه کردید که با انبوه تجهیزات قدم میزدند یا از هواپیما پیاده می شوند. شما صحنه جنگ قرار می داری نمی بینید.

به نظر من هجوم ایالات متحده به کشور عراق، یک جنگ رسانه ای بود. یک مانور بوده حالا امکان می دارد برخی به صورت خودجوش در تکریت که فدایی صدام بودند نسبت به ورود آمریکایی ها مقاومت کرده باشند، گروه هایی از اهل تسنن، مثلا انصارالاسلام در شمال کشور عراق می جنگیدند که ربطی به صدام نداشت. مقاومت شیعه مثل سپاه بدر بود که دستور جنگیدن با ایالات متحده نداشتند. انصارالاسلام و شیعیان که از پیش تشکیلات داشتند وگرنه ارتشی موجود نبود که با ایالات متحده بجنگد و اشغال کشوری به این بزرگی کلا دو هفته زمان برد.

در کشور عراق یک ژنرال عراقی گیر آوردیم که در روستایش در قریه السلام در میان عشیره اش مخفی شده بود. ۴۰۰ دلار دادیم که داستان جنگ را تعریف کند. گفت کدام جنگ؟ نقل کردیم جنگ ارتش ایالات متحده و صدام. گفت صدام ارتش ندارد. من از سال ۹۲ میلادی از طریق بانک الرافدین از ایالات متحده حقوق می گیرم. آمریکایی ها ۱۰ سال است قرار است بیایند، فقط دو دل بودند. ارتش کشور عراق کاملا مضمحل شده بود.

با یک افسر عراقی دیگرکه مدتی در بوکا اسیر بود گفت و گو کردم و تعریف می کرد انگلیسی ها خیلی زود او را با نفربر به بصره آوردند و گفتند برو به خانه ات. من در فاو او را نگاه کردم، گفتم چه شد اسیر شدی؟ گفت در اسکله ام القصر بودیم تا این که روز نخست جنگ چتربازهای آمریکایی فرود آمدند و ما را اسیر کردند. گفت یک ماه تیر هم شلیک نکردیم. چون کسی به ما نقل نکرده بود بجنگیم. نگاه بکنید ارتش یعنی سازمان دهی، تجهیزات. انگیزه. یعنی دستور از بالا. وقتی این نظام نابود میشود یعنی ارتشی وجود ندارد.

یعنی ایالات متحده، فرماندهان ارتش کشور عراق را تهیه کرده بود؟

کشور عراق ارتشی نداشت. شبه ارتشی که از سال ۹۲ میلادی مانده بود و فرماندهان ارشد آن از ایالات متحده حقوق می گرفتند. همین افسر می گفت آنها یک گردان بودند که هر کسی می رفت چنانچه کاری پیدا می کرد، دیگر برنمی گشت. ۳۴ نفر مانده بود. اسلحه نداشتیم. ۱۰ سال است که کارخانه هایمان از بین رفته اند و اسلحه هایمان مربوط به به جنگ با شماست. نه تعلیم داریم، نه سازمان، نه نیرو و فقط یک ماکت از این ارتش مانده بود. برای همین می گویم، جنگ فقط رسانه ای بود.

پس از ورود آمریکایی ها به کشور عراق افراد دیگری هم به آنجا رفتند. کسانی هم بودند که بازداشت شدند، اما پس از یک بازجویی آنها را آزاد کردند. با این حال شما به کشور عراق رفتید و بازداشت شدید. چه تفاوتی بین شما و آنها موجود بود؟

آگاهی نمیدارم، این را باید از آمریکایی ها سؤال بکنید. تصور من این بود که راپورت (گزارش) ما را انگلیسی ها دادند، ادله و توضیح هم دارم. دقیقا همین که از حوزه استحفاظی انگلیسی ها بیرون رفتیم و وارد حوزه استحفاظی آمریکایی ها شدیم ما را بازداشت کردند. در حالی که وقتی در حوزه استحفاظی انگلیس بودیم با فرمانده انگیسی داخل پادگان آنها می رفتیم و چنانچه جلسه داشتند ما هم می رفتیم و وقتی می گوییم پرس (خبرنگار) هستیم، منعی بوجود نمیاوردند. اما من مییاندیشم می خواستند یک گرویی از کشورمان بگیرند که اثبات کنند کشورمان در کشور عراق حضور دارد البته این ادعا را پس از گذشت ۱۰، ۱۵ سال می شود کرد و من هم نباید نقل بکنیم، اما این برداشت من است. به نوعی گروگانی از کشورمان گرفتند و اصرار داشتند که کشورمان اینجا دخالت می کند اصرار داشتند که برای کاری غیر از فیلمسازی اینجا هستیم.

آمریکایی ها نقل میکردند شما آمدید اینجا که به مبارزین عراقی تعلیم بمب کنار جاده ای بدهید، چون فیلم هایی که تو جیب من بود از چک پوینت گرفته بودیم. ما کسی را برای تعلیم بمب کنار جاده ای به کشور عراق نفرستاده بودیم. عراقی ها سال ها در جنگ بودند و خودشان بلد بودند، سابقه داشتند. آمریکایی ها به من گفتند شما پول آورده بودید به مزدوران بدهید. اما ما فقط ۵ هزار دلار برده بودیم که تا آن موقع هزار دلارش را خرج کرده بودیم.

شاید عمل و یا اتفاقی باعث این مساله بوده باشد. بحث گروکشی که به نتیجه نرسید.

من در کشورهای دیگر خبرنگاری کرده ام، در لبنان فیلم ساخته بودم و به قوانین آشنا هستم. می دانستم چنانچه اشتباهی از طرف خبرنگار رخ دهد، گرفتاری می شود بنابراین همه موارد را رعایت می کردیم. میزان پولی که همراه داشتیم، مدارک معرفی، لوزام زاید، مکان هایی که فیلمبرداری می کردیم، همه اینها اهمیتی می دارد. به نظرم آنها می خواستند گروگان بگیرند که در رسانه بهره گیرند و خدا را شکر این اتفاق نیفتاد و ما هم اشتباه ویژه ای نکرده بودیم. منظورم این است که لغزشات کوچک داشتیم. همه فیلم هایی را که گرفته بودیم فرستاده بودیم کشورمان، چون چنانچه آمریکایی ها می دیدند گرفتاری بزرگی می شد. یک هفته نخست افسر تفنگداران دریایی ایالات متحده در دیوانیه کشور عراق به نام گوین من را سر پا نگه داشت تا نقل بکنیم که چرا فیلم ها را به کشورمان فرستادیم؟ استدلالم این بود که فیلم ها به گرما و گرد و خاک و ضربه حساس هستند و تصاویری که ما گرفته بودیم غیرقابل تکرار بود یعنی چنانچه علی باباها (دزدهای عراقی) به ما هجوم می کردند یا نوارها ضربه می خورد یا گرما و گرد و خاک می دید، همه چیز نابود میشد، استدلال درستی بود و نمی تواستند ایرادی به آن وارد کنند. این فیلم ها ارزش ارتشی نداشت و رسانه ای بودند.

عکس شماره ۲ ⇩
عکس ابوطالب: در «هی یو» آمریکایی های خوب بیشتر از بدها هستند

چنانچه جای آن آمریکایی بودید طبیعی بود که شما هم با چنین زاویه ای به موضوع بینید.

از نظر اصول بین المللی و قراردادها خبرنگار، مستندساز و فیلمساز حق دارد در منطقه جنگی فیلم بسازد و حتی حق دارد برای حفط جان خودش اسلحه با خودش جابجا کند، اما اسلحه نباید هیچ وقت نگاه شود. این جزو قوانین بین المللی است. خبرنگار جنگی می تواند با هر کسی مکالمه کند و از هر اتفاقی فیلم بگیرد. انگلیسی ها تمام مدت که به ظاهر با ماهمکاری می کردند به سفارت انگلیس در تهران گزارش می دادند. زمانی که همسرم با هماهنگی کمیته پیگیری به سفارت می رود و نقل میکنید همسر من فیلمساز است رفته و دستگیر شده، گفتند از وقتی وارد کشور عراق شد تحت نظر ماست و جاسوسی می کند؛ پس آنها به آمریکایی ها راپورت ما را دادند. به هرحال باعث شد خیلی از فیلمسازهای دیگر پس از آن ماجرا احتیاط می کردند.

در حالی که مثلا گروه ژاپنی آزاد بودند. ما از حداقل اختیاراتمان بهره میگرفتیم. در دو هفته نخست به هیچ عنوان با عراقی هاحرف نمی زدیم و آنها میاندیشیدند ما فرانسوی یا ایتالیایی هستیم. بیشتر از نیروهای هوادار صدام به وحشت میافتادیم. زمان ریاست جمهوری آقای خاتمی بود و هفته نخست هم که گم شده بودیم آقای لاریجانی در شورای عالی امنیت ملی گفته بود، کاش نیروهای ائتلاف آنها را گرفته باشند نه علی باباها. آمریکایی ها تا ۴۰ روز زیربار نمی رفتند که ما را گرفته اند تا این که کاملا اتفاقی من یک خانم ژاپنی ـ به نام یوری یو ـ که از صلیب سرخ جهانی آمده بود و بین چادرهای کمپ راه می رفت را نگاه کردم و صدایش زدم. او به کنار چادر ما آمد. گفتم من خبرنگار ایرانی هستم و او پرسید اطمینان می داری خبرنگاری؟ گفتم بله. گفت از این کمپ نرو و چنانچه خواستند تو را رسانند مقاومت کن. گفت من با یک نفر که فارسی آگاهی میدارد، برمی گردم . جمعه بعد اولین بار مرا برای غیر از بازجویی صدا زدند و بردند پشت کمپ. فوت شدی که فرستاده صلیب سرخ بود گفت تو همان خبرنگاری که تصویر و عکست را در سی ان ان نمایان کردند و آگاهی نمیداشتیم کجایید؟ شماره صلیب سرخ را به ما دادند و گفتند نامه بنویس به خانواه ات. برحسب اتفاق و خوش شانسی من به تصویب رسانده شدم.

منظورم این است که آمریکایی ها نه تنها نباید ما را می گرفتند و این بلاها را سر ما می آوردند بلکه یک گرویی گرفته بودند تا نگاه بکنند چه می شود. وقتی ما را از دیوانیه بردند کمپ زیر فرودگاه بغداد، کمپ ناما، اردوگاه ای مخفی بود که آمریکایی ها تا سال ۲۰۰۶ آن را منکر بودند، همانگونه که ما را هم منکر می شدند. ما را بردند آنجا، روز دوم زنی به نام دانیا که افسر اطلاعات میلیتاری پلیس بود برای بازجویی من آمد.

جلسه نخست مترجم نداشتند. یک سرباز ایرانی به نام فرهاد برای ترجمه آوردند. دانیا من را نشاند در اتاق بازجویی و خودش رفت آب بیاورد و در واقع جزو برنامه شان بود و می خواست من را با مترجم تنها قرار بدهد. فرهاد گفت من بچه سه راه تهران ویلا هستم، تو بچه کجایی؟ گفتم تهران را می شناسی؟ گفت من دوساله رفتم ایالات متحده. گفتم بچه میدون خراسانم. گفت تو واقعا خبرنگاری؟ گفتم واقعا فیلمسازم گفت راستش را به اینها بگو. گفتم چنانچه راستش را نقل نکنیم چه می شود؟ گفت همان بلایی را سرت می آورند که در الان در کشورمان سر زهرا کاظمی آوردند. من اصلا تا آن روز جریان زهرا کاظمی را آگاهی نمیداشتم. گفت یک خبرنگار ایرانی ـ کانادایی بود که کشتنش. گفت تو به تصویب رسانده شدی؟ گفتم نه، گفت مشخص است که به تصویب رسانده نشدی. پس اصلا شما اینجا نیستی . گفت با اینها راه بیا. می خواست من را تهیه کند. گفتم من چیزی برای پوشانیدن ندارم. دانیا آمد تو و شروع کردند به انگلیسی صحبت کردن. از من بشنوید وقتی اسیر می شوید حتی چنانچه ۲۰ زبان زنده دنیا را آگاهی میدارید فقط به زبان مادری صحبت بکنید. این به نفع شماست و وقتی آنها صحبت میکنند تو می فهمی. این کلک را آنها هم به ما زدند. در جلسه بازجویی با سارا نشسته بودیم. هفت نفر نشسته بودند و فارسی آگاهی میداشتند وقتی جوک گفتم همه خنده کردند. سارا پرسید چندین سالته؟ من گفتم اینقدر، گفت هم سن هستیم، به مترجم گفتم بگو که نه شما مثل مادر من می مانی. سارا پرسید چی می گه؟ مترجم گفت آگاهی نمیدارم، شما بهش می گویید بچه پررو. اولا همه خنده کردند و مشخص بود همه فارسی بلدند. هر کدام مال یک جا هستند. دوست عراقی ما می گفت مثلا سارا از اسراییل می آید، فقط هم درباره سپاه قدس سئوال سؤال میکند.

در زمان بازجویی مجبورید حرف های بی ربط بزنید تا زمان بگذرد.

شما مثلا درباره فرهاد نوشته اید، فرهاد از وطن چه آگاهی میدارد؟ به چشم مییاید، قضاوتگرانه نوشته اید.

بله، فقط این بار قضاوت می کنم. فرهاد درباره وطن با من صحبت میکند. می گویم تو از وطن چه می دانی؟ تو که وطنت را ول کردی و رفتی به ارتش دشمن پیوستی. فرهاد عضو ارتش ایالات متحده شده بود که سیتی زن بشود. از او سؤال کردم چرا عضو ارتش شدی؟ گفت نقل کرده اند چنانچه پنج سال در ارتش ایالات متحده خدمت کنی، سیتی زن می شوی. او گفت فکر می کرده او را به آلمان ببرند، اما از کشور عراق سردآورده بود.

نگاه بکنید من به فرهاد اهانت نمی کنم، اما فرهاد حق ندارد جلوی من از وطن پرستی صحبت بکند. تو از وطن چه می دانی؟ تو کشورت را ول کردی رفتی جزو ارتش دشمن. زمانی شما می روید امریکا، اروپا یا هر جا دیگری تا برای خودتان زندگی کنید، اما او می رود در ارتشی که دارد با شما می جنگد.

ایالات متحده که با ما نمی جنگد. اسم ایالات متحده دشمن هست، ولی با ما مستقیم نمی جنگد. اما فرهاد خودش هم نقل میکنید وقتی در ارتش ایالات متحده عضو شدم نمیاندیشیدم من را به کشور عراق بیاورند و بیایم روبه روی یک ایرانی بنشینم.

چرا، ایالات متحده با ما می جنگد. او هم سربازی را به عنوان شغلی آبرومند برگزیده، می توانست شغل های دیگری را برگزد.

وقتی در شرایط ویژه ای هستید، تصمیمی می گیرید. سرباز است و در چارچوب ارتش می جنگد.

حالا فرض کن که اصلا نیامده با ما بجنگد، رفته با مردمان کشور عراق می جنگد، تو چه انگیزه ای داری که با مردمان کشور عراق می جنگی؟ چرا می روی این شغل را قبول می کنی؟ برو ساندویچی بزن، برو پیتزا در ایالات متحده به فروش رسان. چرا می روی در ارتش ایالات متحده که ناگزیر بشوی بیایی خاورمیانه که با یک عده بجنگی؟

شما نخست کتاب نقل کردید شاید این کتاب روزی ترجمه شود و امکان می دارد روزی همین افراد کتاب را بخوانند. هر کسی روشی را میبرگزد. به عنوان مخاطبی که در خارج از کشور میزیم انتخاب میکنم، این کتاب ترجمه شده و به دست من رسیده است. البته به عنوان نگارنده شما حق دارید روایت خودتان را بنگارید، ولی مکانی که شما مینگارید فلان شخصیت دروغ نقل میکنید، من به عنوان مخاطب دوست ندارم نگارنده به من نقل بکنید که این شخصیت دروغ نقل میکنید، دوست دارم خودم این نتیجه را بگیرم.

روشنفکری هم حدی دارد. طرف رفته در ارتش ایالات متحده و دارد من را به مخاطره مییاندازد، منی که هموطنش هستم به من نقل میکنید به اینها راستش را بگو. چنانچه بخواهی طرف کسی را بگیری باید طرف من را بگیری یا آمریکایی را؟ من هموطنت هستم. تو می گویی من بچه فلان جا هستم من هم می گویم بچه فلان جا هستم و تو ابراز آشنایی می کنی و سلام علیک می کنی و دست می دهی، از این که من را گرفتند ابراز تاسف می کنی. بعد به من می گویی به آمریکایی ها راستش را بگو. اگر راستش را نگویی بلایی سرت می آورند که شما سر زهرا کاظمی آوردید. یعنی تو الان بین من و آمریکایی نایستادی و رفتی طرف آمریکایی ایستادی. خیلی بد است. چنانچه ما دچار هر اشتباه کوچولوای می شدیم به همان اتهام ما را ۲۰ سال نگه می داشتند و من می گویم دیگر این قدر روشنفکر نباشیم که به فرهاد حق بدهیم. فرهاد نقل میکنید نقش مترجمی دارم بدون این که دانیا بفهمد نقل بکنید واقعا دلم برای تو می سوزد و واقعا احساس همدردی می کند و در همین حال خودش هم جزو پروژه ای است که دارد من را به مخاطره مییاندازد که چنانچه با اینها مشارکت نداری اینها مشخص نیست چه بلایی سرت بیاورند.

اصلا زهرا کاظمی ربطی به این موضوع ندارد. زهرا کاظمی چه خبرنگار است چه ایرانی است چه کانادایی، چرا باید در زندان کشته شود؟ بله این خودش جای سوال دارد. چنانچه اثبات شده بود که من برای جاسوسی آمدم هرگز من را آزاد نمی کردند، روزی که داشتند من را آزاد می کردند خانم میجر گرتی ـ فرمانده کمپ بوکا ـ لب مرز گفت ما آگاهی میداریم تو جاسوسی، قادر نبودیم اثبات کنیم و تو را آزاد می کنیم. گفتم باور نمی کنم چون چهار ماه است که به من می گویید تو آزاد می شوی. او با دستش نشان داد که با هواپیما می روی و بعدازظهر خانه ات هستی. یعنی او ادعا می کند که ببین ما چه مقدار دموکراتیم که فهمیدیم جاسوسی، اما قادر نبودیم اثبات کنیم و آزادت می کنیم. اما چنانچه قادر میبودند هر اشتباهی را که مرتکب شدیم ثابت کنند حتما این کار را می کردند. با این حال این موضوع ها با هم فرق می دارد وقتی سرباز دشمن من را گرفته عملا من در حال پاسداری از وطنم در برابر آن دشمن هستم. اصلا این که داخل وطن من چه اتفاقی می افتد به آن افراد ربطی ندارد. برای این که تو الان در ارتش دشمنی.

خدایی چنانچه آن سرباز آمریکایی سه تا چک زده باشد و من نوشته باشم، چهار تا زد یا چنانچه میجر گرتی یاری رساند و من از کنار کمک او بگذرم، روز قیامت جواب ندارم. همیشه به وحشت میافتادم که یک عده ای بگویند که قرار نمیدهند کتاب چاپ شود. چون آمریکایی های خوب بیشتر از بدها هستد. من در این کتاب نقل نمیکنیم مرگ بر آمریکای دنیا خوار! من ایالات متحده را با این چندین نفر نگاه کردم و کاری با دیگران ندارم و موضوعم در این کتاب همین چندین آمریکایی است. من داستان خودم را می گویم . شما خودت قضاوت می کنی .

دانیا ظاهرا جزو نقش های مثبت این کتاب است. اما ببین او با من چه می کند؟ وقتی به زندانی می گویند آزادت می کنیم و آزاد نکنند، خیلی سخت و پیچیده است. من هنوز هم وقتی یادم می افتد احساس می کنم که وسط فیلم سینمایی بودم. احساس می کنم یک کابوس بوده، مییاندیشم یک فیلمنامه آمریکایی خواندم. اتفاقی که می افتد این است که تفنگداران آمریکایی ۱۰ روز هر بلایی که خواستند سر ما آوردند بعد ما را تحویل میلیتاری پلیس می دهند. دانیا نقل میکنید که دوشنبه آزاد می شوی. دروغ می گفت، گفت تلفن خانه ات را بده من زنگ می زنم به خانه ات می گویم، در حالی که این کار کاملا اشتباه است با این حال برای این که او آگاهی بدارد من یک فیلمسازم، تلفن خانه ام را می دهم زنگ بزن با زن و فرزندم حرف بزن برایم اهمیتی نمی دارد من که افسر اطلاعاتی نیستم. اما به هرحال آمریکایی ها به واسطه فرهنگی که دارند فردیت دارند یعنی مثل جوامع شرقی که توده ای برخورد می کنیم، نیستند. آمریکایی ها فردیت دارند و من حساب دانیا را از بقیه سوا کرده بودم.

یک بار به او گفتم تصویر و عکسی که روز نخست گرفتی چی شد؟ گفت که آن عکس را دارم، به چه صورت؟ گفتم آن عکس یک روز ارزشمند می شود چون من یک روز یک کارگردان خیلی معروف می شوم و آن تصویر و عکسی که تو با من داری خیلی می ارزش دارد، گفت چنانچه تو یک کارگردان خیلی معروف شدی من هم یک سوپراستار خیلی معروف می شوم و از خودش تعریف می کرد. وقتی از من پرسید بچه داری؟ فرزندت چندین سالش است؟ من اشک در چشمانم جمع شد و غصه خوردم، او هم داشت میگریست بعد آمدیم بیرون، گفتم چرا غصه خوردی مگر تو بچه داری؟ گفت نه من بچه ندارم، اما می فهمم شما چه می گویی. گفتم نه، بچه نداری نمی فهمی. گفت راست می گی من بچه ندارم نمی فهمم. ولی من تا آخر عمرم هر موقع اسم بچه و زندانی می آید یاد تو می افتم. من به او نقل میکردم می شود دستم را گشایی تا دست و صورتم را بشورم؟ می گفت آره، مساله ای نیست، دستت را میگشایم ولی رانده نشو. دستم را میگشود می رفتم صورتم را می شستم بعد می رفتم نزدیک چادر سهیل می ایستادم و با سهیل صحبت میکردم. حتی یک دفعه فرصت یافتم از سهیل سؤال کردم که مازیار در بازجویی چه چیزی از تو پرسید؟

از مازیار در کتاب چیزی ننگاشته اید.

چون کم اهمیت بود. چنانچه می درخواستم همه را بنگارم می شد ۷۰۰ ۸۰۰ صفحه. مراعات کردم که بالا برده نشود.

شما پس از این تجربه بیمناک می آیید و کاندیدای مجلس می شوید. افراد زیادی هستند که پس از اتفاق هایی که برایشان افتاد به مجلس رفتند تا کاری به انجام برسانند، اما پس از به پایان رسانده شدن یک دوره ول کردند و به دنبال زندگی خودشان رفتند. دنبال چه چیزی به مجلس رفتید؟ اندیشیدید مثلا در مجلس می شود تاثیر بیشتری داشت؟

در ذهنم نبود به مجلس بروم، فکر هم نکرده بودم، منتها روزهای آخر که نام نویسی بود، فرزندهای رسانه ای یعنی خبرنگارها و دوستانم در تلویزیون، مستندسازها و فیلمسازها نقل میکردند بیا به مجلس برو. یعنی توصیه ای که به من شد اصلا پیشنهاد سیاسیون نبود، پیشنهاد اصحاب فرهنگ و هنر بود. آن زمان بهروز افخمی نماینده مجلس بود، نقل میکردند افخمی رفت و برای فرهنگ و هنر هیچ کاری نکرد، تو بیا برو مجلس بلکه برای فرهنگ و هنر کاری کن. این پیشنهاد روی من تاثیر گذاشت. من اصلا انگیزه نداشتم تا پنج شنبه ای که روز آخر نام نویسی بود از یکی دو سیستم سیاسی به من زنگ زدند، مثلا از طرف آقای نوبخت زنگ زدند که حزب اعتدال و توسعه را داشت. از طرف آبادگران بود که جریان اصولگرا بود که من اسم آبادگران را اصلا نشنیده بودم و فرزندهای دیگری بودند که طرفداران محسن رضایی بودند و به من گفتند نام نویسی کن بیا در لیست ما. من هم اندیشیدم نام نویسی می کنم نگاه بکنم چه می شود، فردایش نام نویسی کردم همه لیست ها هم من را قرار دادند، منتها چون لیست آبادگران رای آورد اندیشم من هم از این لیست رای آوردم.

منظورم این است که پیشنهاد اصحاب سیاست نبود و پیشنهاد فرزندهای فرهنگ و هنر بود. میاندیشیدم نقش داشته باشم. اما زمانی که نماینده بودم به تمام معنا نماینده بودم، روزی نبود که در مجلس صحبت نکنم یعنی دائم یک کاری می کردم. یعنی میاندیشیدم یک مسئولیتی قبول کردم، ۲۰ عنوان داشتم که برایم اهمیتی داشت، مثل مساله سربازی که من مخالف سربازی در کشورمان هستم، مثل کپی رایت و بیمه همگانی که با همفکرانم آقای افروغ، آقای خوش چهره، خانم دکتر امین زاده که الان معاون رییس جمهوری است، آقای خادم که در لیست تهران بودیم در خانه ما جلسه قرار میدادیم تا همفکری کنیم به چه صورت مسائل را می شود حل کنیم. مثلا تهیه کردن ماهواره برای کشورمان از این مسائل بود که یک بار نوبتم بود رفتم بالا و گفتم بسم الله الرحمن الرحیم، ماهواره از نان شب واجب تر است. بعد آمدم پایین و نمایدگان نقل میکردند چرا این حرف را زدی؟

کشورمان ترانسپورتر کرایه می کند و صاحبان آن هر وقت خواستند قادر هستند شبکه های ما را قطع کنند، همانگونه که پرس و العالم را بستند و رابطه ما با دنیا قطع می شود. نگرانی هایی داشتم که میاندیشیدم می توانم در مجلس روی آنها فعالیت کنم. اما پس از نیمی از دوره نماینده مجلس بودن فهمیدم که مجلس قادر نیست نقش داشته باشد چون ساختار مجلس غلط است. تفسیری هم دارم که ما چون ساختار حزبی نداریم و نماینده ها از حزب نمی روند و برنامه ندارند، وعده می دهند عمل کنند و نمی کنند. وقتی رفتم کاری کنم درحوزه فرهنگ انتظار دارم آنهایی که با من هم جریان هستند آنها لااقل به طرح من رای بدهند و وقتی من می گویم باید ماهواره تهیه بکنیم انتظار دارم همه نمایندگانی که در لیست بودیم و هم حزبی هم سلیقه سیاسی هستیم به طرح من رای بدهند یعنی این قدر فشل است اوضاع بنابراین فهمیدم در مجلس لااقل من قادر نیستم زیاد مؤثر باشم یعنی دنبال چیزهایی که هستم از این مسیر حاصل نمیشود. عده ای بودند که چیزهای دیگری برایشان اهمیتی داشت بعدا ادامه دادند و در واقع یک جنگ قدرت نه به معنی بد، مجلس جای جنگ قدرت است احزاب و آدم ها در مجلس می جنگند تا قدرت را به دست بگیرند اما ما دنبال کار فرهنگی بودیم، بنابراین از مجلس که بیرون آمدم به حوزه ای برگشتم که میاندیشیدم موثرترم. به حوزه فرهنگ و هنر که مییاندیشم تاثیراتش هم عمیق تر است.

کتاب را در لبنان نگاشتید؟ چرا در آنجا؟

کتاب را در لبنان به پایان رساندم. رفته بودم فیلمی مستند بسازم. مدت زیادی در لبنان بودم و آنجا فرصتی دست داد چون وقتی آدم می خواهد یک موضوع مهم را بنگارد مدتی آرامش فکری ضروری دارد و ماندم و خانواده ام را هم بردم. آنجا کتاب را به پایان رساندم و مقدمه را هم آنجا نگاشتم و دنبال دو زندانی لبنانی هم بودم که در کمپ بوکا رفیق شده بودیم که متاسفانه پیدایشان نکردم که چنانچه آنها را مییافتم یک فصل جداگانه ای به این کتاب افزوده میشد.

این دور شدن از اتفاق و نگاشتن درباره آن تاثیری روی کتاب و شیوه نگارش شما داشت؟

این پرسشی است که همه سؤال میکنند و البته کاملا هم درست است، اما تا وقتی که کتاب را به پایان رساندم یعنی سال ۸۸ تا آن موقع با کتاب فاصله نداشتم چون دائما تک تک آدم هایی که درزندان بودند را مییافتم و با آنها صحبت میکردم یا دنبال زندانی های خارجی بودم ولی در تمام مدت هم سلولی هایم را مییافتم، با آنها خاطرات را مرور می کردیم و فیش برداری می کردم. این کتاب با جزییات است یعنی زمان زیادی برده، بنابراین تمام مدت از مساله فاصله نداشتم پس از به پایان رسانده شدن کتاب بردم و تحویل انتشارات سوره دادم وبعد از آن دیگر درگیر ویراستاری بودم.

مستندی درباره افرادی که اسیر نساختید.

من از نخست که برگشتم و پیش از مجلس رفتن مستندی ۱۰، ۱۲ قسمتی به نام «من و سرباز آمریکایی» ساختم البته من تهیه کنندگی کردم چون خیلی سرم شلوغ بود و به سخنرانی می رفتم و سر ضبط نمی رفتم. در این مستند همه زندانی هایی که با من در کشور عراق بودند یافتیم، حالا در تهران بودند، شمال، خوزستان یا کردستان، مکالمه کردیم و تلویزیون هم انتشار داد. زیاد هم نگاه نشد، چون کلکسیون ها اینگونه اند. تک مستند می سازی مثل رقص فقر یا آن چیزهایی که من ساختم که یک سال برایش زحمت می کشی و کاری ۳۰، ۴۰ دقیقه ای می شود اما وقتی داری مجموعه می سازی آن کیفیت کار را ندارد. حالا بستگی به شرایط هم داشت و شبکه دو شب ها انتشار میداد و تکرار هم نداشت.

عکس شماره ۳ ⇩
عکس ابوطالب: در «هی یو» آمریکایی های خوب بیشتر از بدها هستند

وقتی شما را زندانی کردند چنانچه چهره ای معروف نبودید یا خبرنگار نبودید شاید به صورت جدی دنبال آزادی شما نمی آمدند.

قبول ندارم به خاطر این که در کمپ بوکا، بیش از ۳۰ ایرانی دیگر هم بودند که وقتی وزارت امور خارجه پیگیری می کرد درست است که اختصاصا آمده بودند من را نگاه بکنند اما می گفت که ما همه را پیگیری می کنیم و آنها آسانتر آزاد می شوند چون رانندگی کننده هستند و حتی آن چهار پاسدار راحت آزاد می شوند چون وقتی گرفتندشان مشخص بود که ارتشی هستند و براساس قوانین حکم آنها از نخست ۹ ماه بود و تکلیف آنها مشخص بود اما کسی که اتهامش جاسوسی بود، ما بودیم که وزارت خارجه تمام تلاشش را می کرد اما درباره بقیه وطیفه کنسولی اش را به انجام میرساند یعنی مستمر است.

کتاب را در چه ژانری دسته بندی می کنید؟ می توان آن را رمان مستند دانست؟

ژانر کتاب خودنوشت است و فضایی شبیه جنگ دارد، ولی در واقع مثل همه خاطره نویسی ها و خودنوشت ها سبک اصیلی ندارد و اصالتا سیال ذهن است و علتش این بود که خیلی موقع ها خاطره ها ارزش خواندن ندارد چون سرنوشت خاطره نویس مشخص است فقط امکان می دارد که حس کنجکاوی باشد که شما یک خودنوشت را بخوانید و من میاندیشیدم روایت نباید خطی باشد چون من چنانچه نقل بکنیم از روز نخست این اتفاق افتاد خواننده ۱۰ صفحه نخست و آخر را می خواند و به پایان رسانده میشود، اما برای این که گیرا شود و کمی به طرح های نوین به روز نزدیک شود سبک سیال ذهن را برگزیدم و البته و اصلیتر این که روایت سیال ذهن به این اتفاق بیشتر شبیه است یعنی وقتی شما اسیر هستید و تحت فشاری، افکار از هم گسیخته و نامرتب به ذهنت هجوم می آورد.

فصل نخست کتاب عین همانی است که من در کشور عراق نگاشتم و با خودم آوردم. وقتی شما دچار اتفاقی می شوید که هیچ تصوری از پیش و بعدش نداری یعنی ناگهان خودت را در زندان آمریکایی ها می بینی همین جوری که خوابیده ای و به سقف اتاق خیره شدی تمام تیکه های سقف چادر را می شماری و باز می شماری. این یک مریضی است که هر زندانی دچارش می شود. این عادتی است که من هنوز دارم و روی من مانده. بنابراین زندانی بدون این که بخواهد افکار به ذهنش هجوم می آورد می خواهد خودش را از این افکار بیرون بکشد قادر نیست. به سمتی می رود که دوست دارد مثلا من دوست دارم به خانواده ام اندیشم تا از این فشار بیرون بیایم. چشمت را می بندی و به آنها فکر می کنی و به روزهای خوبی که داشتی بنابراین من سعی کردم همین جور بنگارم و مییاندیشم کامیاب بوده برای همین ۵، ۶ سال زمان برد.

حین این که این نوشته را یک فیلمساز نوشته انگار من فیلم نامه مستندم را مینگارم. بنابراین مقدار زیادی وقت قرار دادم تا این قالب دربیاید و اطمینان داشتم درمی آید چون به ده ها نفر داده بودم بخوانند و نظراتشان را گرفته بودم و به هر حال الان می دانم که آگاهانه یک خاطره نویسی است که شبیه هیچ خاطره نویسی دیگری نیست یعنی اصلا کلاسیک نیست، سیال ذهن است، مقداری خیلی جزیی می شود و مقداری هم با کلیات سپری می کند.

شما آیا این کتاب را ضدجنگ آگاهی میدارید یا نه؟ چون شما مینگارید: «جبهه ما را لایق خود کرده بود اما جنگ چیز مزخرفی است.» آخرش هم نوشته اید همه چیز جنگ قطعی بود مثل تولد و مرگ.

من که اصلا به این نیاندیشیدم و نه چنین قصدی نداشتم. شما قادر هستید بگویید من به عنوان خواننده احساس می کنم این کتاب ضدجنگ است و من می گویم شادم چنین عاطفی دارید. ولی به من ربطی ندارد؛ من قصدم ضدجنگ نیست. من جنگ را به این خاطر دوست دارم که در جنگ همه چیز قطعی بود و تکلیفت با خودت مشخص بود. یعنی وقتی با پدر و مادرت خداخافظی می کردی، می رفتی که نیایی. من دانش آموز بودم، وسایلم را به برادرکوچکترم می دادم و می رفتم پس از عملیات هم البته به عشق پلومرغ مامان می آمدم.

هنوز هم این احساس دارید که چنانچه دوباره جنگی بشود، بروید به جنگ؟

بله، این از ذات جنگ است. وقتی می رفتم کشور عراق همه خانه و زندگی ام را به زنم سپردم و گفتم یا چهار ماه دیگر می آیم یا نمی آیم. از این دو وضعیت خارج نیست. این قدر پول در کشو هست و وصیت نامه ام هم فلان جاست. چنانچه نیامدم دیگه خودت می دانی. همه را سپردم و رفتم.

روایتی از یک نگارنده هست که می خواست اعزام شود به جنگ. می رود ایستگاه راه آهن سوار قطار می شود، در کوپه می نشیند اما قادر نمی باشد از دختر کوچولواش که تازه به دنیا امده دل بکند و برمی گردد و می آید کنار فرزندش میخوابد و آن وقت شروع به میگرید. این برای من خیلی زیباست و هیچ وقت جبهه نرفته.

این هم خوشکل است، هم صداقتش خوشکل است هم این که این حس را صادقانه گفته که من در قطار جلسه ام اما قادر نبودم از فرزندم دل بکنم، یعنی این که آنهایی که مییاندیشند آدمی که به جنگ می رود کلا یک فازش کم است یا کلا احساسات ندارد. اشتباه می کنند.

وقتی به کشور عراق می رفتم با همه وداع کردم یعنی میاندیشیدم می روم و به احتمال قوی برنمی گردم. همه هم نقل میکردند نرو. طرح ما این بود که می رویم پیش آیت لله محمدصادق حکیم که ترورش کردند و در خانواده آقای حکیم می مانیم. او رهبر معنوی شیعیان کشور عراق بود. پس از او جامعه شقه شقه شد، یک عده طرف آقای سیستانی رفتند، یک عده طرف آقای صدر. ایده این بود که ما پیش آقای حکیم می مانیم و گفته بودم من شش ماه کامل می خواهم در تشکیلات آقای حکیم بمانم. مثل نخست انقلاب که هر کسی با امام رفت نوفل شاتو، همه چیز را آگاهی میدارد مثل رسول صدرعاملی که در نوفل شاتو پیش امام است، او در مؤسسه انقلاب است، همه چیز را می نگاه کند، من گفتم چنانچه پیش خانواده آقای حکیم باشم چهار یا شش ماه، همه انقلاب کشور عراق را می فهمم و تک تک آدم ها را می بینم.

می خواستید کار خبرنگاری و رسانه ای به انجام برسانید؟

بله، می درخواستم آنجا فیلم مستند بسازم و آن هفته ای که ما را گرفتند، پنج شنبه قبلش با فرزندهای آقای حکیم رابطه گرفتیم و قرار شد ما به کربلا برویم، جمعه بعد به نجف و از آنجا، آنها ما را پیش آقای حکیم ببرند و میشناسانند. ما را سه شنبه گرفتند و زمانی که اسیر بودیم چندین هفته بعد آقای حکیم در انفجار شهید می شود. چنانچه ما هم بودیم ما هم کشته می شدیم. آن انفجار آن قدر بزرگ بود که ۳۰۰ نفر مفقودالاثر شدند و لا اقل ۲۰، ۳۰ ایرانی در آن انفجار گم شدند.

بهنوش بختیاری پستی درباره «هی یو!» روی اینستاگرامش گذاشت. این پست که حدود سه میلیون و نیم بازدید داشت، روی فروش مؤثر بود؟

به بهنوش بختیاری گفتم پست هی یو را بردار. چون امکان داشت کامنت های نامربوطی زیر آن بنگارند و من مثل شما پوستم کلفت نیست و طاقت حرف های نامربوط را ندارم ولی ربطی به فروش ندارد . اما اصلا اهمیتی نمی دارد کتاب را بخوانند. شما وقتی کتاب مینگارید هزار هدف دنبال می کنید. این کتاب می ماند برای تاریخ. من تاریخ را نگاشتم، نخواندند هم نخواندند.

زمانی که ازعراق برگشتید، شعاری بود که جایزه صلح نوبل حق سعید حق سهیل؟

آهنگش خوب است. این را فرزندهای انصار حزب الله نقل میکردند. حرف مزخرفی بود .

تصویر و عکسها: عارف طاهرکناره

۵۸۵۸

—براى بالا بردن کيفيت سايت سرزه لطفا نظرات سازنده خود را در انتهاى صفحه براى ما بفرستيد—

تهیه از : پريناز ژ.

فرهنگی هنری در بخش اخبار سايت سرزه

بیت انتخابی از دیوان حافظ :

مغبچه‌ای می‌گذشت راه زن دين و دل
««« »»»
در پی آن آشنا از همه بيگانه شد

ابوطالب: در «هی یو» آمریکایی های خوب بیشتر از بدها هستند (۳ عکس)

TT / 774 — TP / 13%

با دیگران به اشتراک بگذارید

نظر دهید

لطفا جواب سئوال زیر را بدهید *