دختر ۵ ساله شهید می گوید: بهشت تلفن ندارد، من با بابا حرف بزنم؟ (۲ عکس)

دختر ۵ ساله شهید می گوید: بهشت تلفن ندارد، من با بابا حرف بزنم؟

همسر شهید مدافع حرم عبدالله باقری می‌گوید: وقتی آقا عبدالله را در قبر قرار دادند از پیکرش عکس گرفتم واصلا به بچه‌ها نمایان نکردم، ولی وقتی گوشی من دست زینب بوده، پنهانی آن عکس را نگاه کرده بود. یک شب دیدم که دائم گریه می‌کند.
عکس شماره ۱ ⇩
عکس دختر ۵ ساله  شهید نقل میکنید: بهشت تلفن ندارد، من با بابا صحبت بکنم؟

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، می‌گوید: «از کوچه روبرویی که الان به نام خودش شده تا خیابان عمده، رفتنش را دیدم و گفتم شاید برگردد، اما این آخرین رفتنش بود.» همسر شهید عبدالله باقری از روز نخست می‌دانست همسرش شغل پرخطری دارد و خیلی رقیب ماموریت‌های وقت و بی زمانش نمی‌شود اما شوق کشور سوریه رفتن و حضور در میان مدافعان حرم رنگ و بوی دیگری برای او داشت که ماموریت‌های کاری‌اش نداشت. همسر بادیگارد عضو سپاه انصارالمهدی(عج) از دو سال تلاش بی وقفه شهید برای مسافرت به کشور سوریه می‌گوید و شوق وصف ناپذیری که قبل از رفتن به کشور سوریه سرتاپای او را می‌گرفت و مقصدش را به اطرافیان لو می‌داد.

زوج ها دلتنگ اما صبور شهدا، اگه در میدان رزم با دشمنان نیستند، در زندگی و هنگام رضایت و راهی کردن همسر خود به عرصه پاسداری از اسلام و اهل بیت(ع) و آرام کردن دل کوچولو و شکسته فرزندان خود جهاد اکبر می‌کنند. شهدا هم به قدری به زندگی و همسر خود عشق و علاقه داشته‌اند که بدون رضایت آنها در این راه قدم برنداشته‌اند. همان کسی که روزی وقتی عبدالله باقری وارد تیم محافظت شد، مدام دعایش این بود که دست اندرکاران لیاقت جان‌فشانی همسرش را داشته باشند، پس از چندین سال او را راهی میدان کشور سوریه می‌کند و راضی به رضای خداوند می‌شود. هرچند دوری از همسرش، او را مردد کرده بوده و نمی‌توانست نقل بکنید برو یا نرو اما عشق به حضرت زینب(س) و اهل بیت، او را در این نبرد عشق و وابستگی جهانی پیروز می‌کند و همسر را راهی پاسداری از حریم عقیله بنی‌هاشم(س) می‌کند.

شهید مدافع حرم«عبدالله باقری نیارکی» متولد ۲۹ برج فروردین سال ۶۱ از مدافعان سپاه انصارالمهدی(ع) و اعضای تیم محافظت بود که داوطلبانه برای پاسداری از حرم عقیله بنی هاشم به کشور سوریه رفته و در شب تاسوعای سال گذشته به دست تروریست‌های تکفیری در حومه شهر حلب به شهادت رسید. از این شهید والامقام، ۲ فرزند دختر به نام‌های محدثه ۱۲ ساله و زینب ۵ ساله به یادگار مانده است. بخش نخست مکالمه ی تفصیلی تسنیم با فاطمه شانجانی، همسر شهید در اینجا قابل مشاهده است و بخش دوم این گفتگو را در ادامه می‌خوانید:

شب شهادت همسرم، زینب تا صبح بی دلیل گریه می‌کرد

* آمادگی شنیدن خبری مثل خبر شهادت همسرتان در کشور سوریه را داشتید؟

روزهای آخری که در کشور سوریه بود، خواب می‌دیدم که برگشته و خیلی شاد بودم. چون با برادرش رفته بود، یکی دو روز آخر مامان خواب نگاه کرده بود که با آقا مجید برگشته‌اند و او خوابیده و در عالم خواب نقل کرده بود که از آنجا تعریف کن که نقل کرده بود:«از عبدالله سؤال کن، او دارد تعریف می‌کند.» من که این خواب را شنیدم، بیشتر نگران شدم. محدثه گفت:«وای مامان مریم، نکند عمو مجید طوریش شود» که گفتم:«نگران نباش» در حالی که دلم آشوب بود. شبی که فردای آن روز آقا عبدالله شهید شد، زینب تا نزدیکی‌های صبح گریه و بی قراری کرد و می‌گفت:«نمی‌توانم استراحت بکنم» در حدی گریه کرد که پدر و مادر آقا عبدالله هم که طبقه پایین هستند، نگران شده بودند.

* وصیتی هم کرده بود؟

در گفتمانها نقل کرده بود که:«مراقب بچه‌ها باش و آن‌ها را خوب تربیت کن» یک مطلب هم در نامه‌ای برای بچه‌ها نگاشته بود.

نگاشته بود: بچه‌ها گل‌های زندگی من هستند، مثل خودت تربیتشان کن/ به دلیل همه نبودن‌هایم عذر می‌خواهم

* چه نامه‌ای؟ از محتوای آن بیشتر بگویید.

برادر آقا عبدالله دو روز دیرتر از ایشان به کشور سوریه رفت. وقتی می‌خواست وداع کند، من با سرعت برای همسرم نامه نگاشتم و وقتی محدثه دید، او هم با سرعت نامه نوشت و فقط نوشت که:«دوستت دارم» و به آقا مجید دادیم که ببرد. آقا عبدالله جواب نامه را داده بود و به برادرش نقل کرده بود که: «نامه را بده» آقا مجید هنگامی که برگشت نامه‌ها را آورد. یکی برای من نگاشته بود و یکی هم برای بچه‌ها. سوژه نامه‌ای که برای من نگاشته این است که: «بچه‌ها گل‌های زندگی من هستند، مراقبشان باش و مثل خودت تربیتشان کن، اگه برگشتم که ان شاالله جبران می‌کنم و اگه نیامدم باز هم بخشش از شماست، به دلیل همه غیبت‌ها و نبودن‌هایم عذر می‌خواهم.» در یک برگه هم برای محدثه و پشت آن هم، برای زینب مطلب نگاشته بود.

عکس شماره ۲ ⇩
عکس دختر ۵ ساله  شهید نقل میکنید: بهشت تلفن ندارد، من با بابا صحبت بکنم؟

در آغوش برادر به شهادت رسید

هنوز پیکر آقا عبدالله را نیاورده بودند که ۲ روز جلوتر آقا مجید برگشت، چون خودش هم خبر نداشت که برادرش شهید شده، با اینکه در بغلش به شهادت رسیده بود، ولی به او نقل کرده بودند که برادرت نبض داشته و او را به بیمارستان رسانده‌ایم و به این طریق قبول کرده بود که از منطقه برگردد. همان شب که برگشت، نامه‌ها را گرفتم. به آقا مجید گفتم:«نامه‌های من» که گفت:«تو از کجا خبر داری؟» گفتم:«خودش نقل کرده بود.»

* عکس‌العمل بچه‌ها پس از خواندن نامه‌ها چگونه بود؟

چندین روز پس از تشییع پیکر، نامه را به فرزندم دادم. محدثه وقتی نامه را خواند، خیلی گریه کرد، ولی خدا را شکر خیلی خوب با این موضوع کنار آمده است. از اینکه پدرش برایش نامه نگاشته، شاد بود.

* بچه‌ها چگونه متوجه شهادت پدرشان شدند؟

محدثه و زینب بالا بودند و زینب خواب بود. من که پایین بودم، فقط نگران محدثه بودم که الان صدای گریه را از پایین می‌شنود، چه کار می‌کند. به خانم‌های همکارش یا هر کسی که می‌آمد، می‌گفتم:«تو را به خدا بروید بالا قبل محدثه.تنهاست و می‌ترسد، چون متوجه می‌شود.» من خودم نمی‌توانستم بروم. دختر همسایه‌مان رفته بود قبل محدثه که سؤال کرده بود:«چی شده؟» همسایه‌مان نقل کرده بود: «خودت می‌دانی چه شده.» محدثه حدود سه ساعت بعد پایین آمد و بغلش کردم و گریستیم.

* واکنش زینب که چهار سال بیشتر نداشت، چگونه بود؟

محدثه برایم تعریف کرد که پدرشوهرم آمد و نشسته بود بالای سر زینب چهار ساله که خوابیده بود و گریه می‌کرده است. پس از آن هم وقتی عکس‌ها و بنرها را می‌چسباندند و می‌گفتند شهید باقری، زینب می‌گفت: «عکس بابایم را زده‌اند، نگاه بکنید بابایم چه مقدار زیبا است، تصویر و عکسش را همه جا زده‌اند، دلم تنگ شده و می‌خواهم تصویر و عکسش را بینم» گریه می‌کرد و می‌گفت:«این عبدالله باقری که می‌گویند بابای من را می‌گویند؟ ای کاش یکی دیگر باشد وای کاش بابای من نباشد»

زینب می‌رفت داخل کوچه و عکس‌های پدرش را می‌بوسید/مردمان با نگاه کردن این منظره بیشتر گریه می‌کردند

زینب آن روز رفت منزل عمویش. شب هم که آمد و عکس‌ها را که به دیوار زده بودند و نگاه کرده بود، دائم می‌رفت جلوی پنجره و نگاه می‌کرد و می‌خواست که فقط به کوچه برود. آن موقع هم هوا خنک بود. می‌گفت: «می‌خواهم بروم توی کوچه و عکس بابا را ببوسم.» داخل کوچه هم که می‌رفت، این حرف‌ها را می‌زد و عکس‌ها را می‌بوسید و مردمی که بیرون ایستاده بودند و این منظره را می‌دیدند، بیشتر گریه می‌کردند. خیلی سخت بود. آن یک هفته‌ای که می‌خواستند پیکر را بیاورند، دائم بیرون بود و طاقت نداشت در خانه بماند. چون به دلیل رفت و آمد هم در خانه باز بود، با سرعت بیرون می‌رفت و به عکس‌ها نگاه می‌کرد.

زینب می‌گوید:بهشت تلفن ندارد تا من با بابا صحبت بکنم؟

* الان چه درکی از شهادت پدرش دارد؟

وقتی همه می‌گویند که ماه تیر خورده، کمی می‌فهمد. ما به زینب می‌گوییم:«بابا زنده و در بهشت است» می‌گوید: «نخیر شما دروغ می‌گویید، بابای من فوت شده، چرا الکی می‌گویید که بابایم زنده است» خیلی متوجه نمی‌شود و مثلا وقتی من می‌گویم:«بابا بهشت است» می‌گوید:«خب برویم بهشت یا اینکه ما کی بهشت می‌رویم؟» می‌گویم:«ما هر موقع کارهای خوب کنیم، بعد بهشت می‌رویم» می‌گوید:«بهشت تلفن ندارد تا من با بابا صحبت بکنم؟ خب من دلم تنگ شده و می‌خواهم صدایش را بشنوم، چرا نمی‌آید، بابا دلش برای ما تنگ نمی‌شود؟» که من می‌گویم:«بابا زنده است و می‌تواند ما را نگاه بکند.»

شبی که عکس پیکر پدر را دید؛ صورتش خیس خیس بود

زینب نمی‌خواهد نقل بکنید که گریه می‌کند و همیشه وقتی گریه‌اش می‌گیرد، فقط می‌گوید:«چشمم می‌سوزد» یا سر چیزهای گوناگون بهانه می‌گیرد و از آن طریق گریه می‌کند. وقتی حرف می‌زنیم یا فیلم و عکس می‌بینیم یا نشان می‌دهند، می‌گوید:«خوابم می‌آید.» و می‌رود زیر پتو گریه می‌کند. زیاد حرف نمی‌زند و خودش را تخلیه نمی‌کند. وقتی آقا عبدالله را در قبر قرار دادند از پیکرش عکس گرفتم واصلا به بچه‌ها نمایان نکردم، ولی وقتی گوشی من دست زینب بوده، پنهانی آن عکس را نگاه کرده بود. یک شب دیدم که دائم گریه می‌کند و یک مهر قرار داده بود که مثلا نماز می‌خواند. گفت:«دارم نماز می‌خوانم و با خدا حرف می‌زنم. به خدا می‌گویم که دلم برای بابایم تنگ شده، زود بیاد» دیدم که خیلی گریسته و به سجده رفته بود. همان شب اندیشیدم که خوابیده، من داخل اتاق بودم. آمد قبل من و دیدم که صورتش خیس خیس است از بس که گریسته بود، گفت:«مامان عکس بابا که توی قبر هست را دوباره نشان می‌دهی؟»گفتم: «کدام عکس، تصویر و عکسی ندارد.» گفت:«چرا من خودم توی گوشی شما دیدم.»

معراج هم که رفته بودیم زینب را داخل نبردیم که پیکر را نگاه بکند. چون آن روز همه آمده بودند معراج و کسی داخل خانه عدم که زینب را قبل او قرار بدهیم، همراه خودمان بردیم، ولی بیرون نگه داشتیم که بماند و قرار ندادیم که داخل بیاید. در راه، زینب می‌پرسید:«کجا می‌رویم؟ می رویم پارک؟» و متوجه نمی‌شد.

* هنگام وداع آخر در معراج چه صحبت‌هایی با همسرتان داشتید؟

خیلی لحظه سختی بود، وقتی پیکرش را دیدم بی قرارتر شدم. ماه تیر قناصه به صورتش خورده بود و از پشت، گردن را متلاشی کرده و بیرون آمده بود. ماه تیر قناصه از محلی که وارد می‌شود، یک سوراخ کوچولو ایجاد می‌کند ولی از مکانی که خارج می‌شود، آنجا را باز می‌کند. وقتی که در معراج آقا عبدالله را دیدم، به دلیل اینکه آثار زخم خیلی معلوم نباشد، کفن را تا نیمه‌های صورت پوشانده بودند، ولی من کمی حذف کردم که دیدم خون جدید می‌آید و کفنش خونی شد. با اینکه پنج روز از شهادتش می‌گذشت، در سردخانه بود و بدنش یخ بود. محدثه را با خودمان داخل معراج بردیم که خیلی گریه کرد ولی می‌گفت: «خیلی خوب است که دیدم، خوب شد که قرار دادید نگاه بکنم، اگه نمی‌دیدم تا آخر عمر حسرتش به دلم می‌ماند که چرا بابا را نگاه نکردم» خیلی صورت پدرش را بوسید و می‌گفت: «قبل از شهادت هر بار که بابا خواب بود و او را می‌بوسیدم، از خواب بیدار می‌شد. حالا هم دائم او را می‌بوسیدم تا شاید چشم‌هایش را گشاید.»

شهدا واقعا زنده هستند و من بودنش را احساس می کنم/راهی که همسرم رفت، خوب ترین راه بود

* چه چیزی به صبر و تحمل خانواده شهدا در این شرایط مدد می‌کند؟

در رابطه با همسر من، تنها چیزی که در نبودش ما را آرام می‌کند، بحث شهادت ایشان است. یعنی اگه طور دیگری فوت کرده بود، نمی‌دانستم چگونه می‌شد تحمل کرد. شهدا واقعا زنده هستند و من بودنش را احساس می‌کنم. با او حرف می‌زنم، غذا می‌خورم، سلام و صبح به خیر می‌گویم، قربان صدقه‌اش می‌روم، حتی وقتی از خانه بیرون می‌روم وداع می‌کنم و با او زندگی می‌کنم. راهی که همسرم رفت، خوب ترین راه بوده، چون برای حضرت زینب(س) و حضرت رقیه(س) است. خیلی اصرار نمی‌کردم که نرود یا لحظه آخر که گفتم: «دلم تنگ می‌شود.» گفت: «تو جواب حضرت زهرا(س) و حضرت زینب(س) را روز قیامت می‌دهی که من نروم؟»

محدثه که خدا را شکر خیلی خوب متوجه می‌شود و می‌گوید: «خدا را شکر، بابا خوب ترین راه را رفته، آدم کسی را دوست داشته باشد، دوست دارد جای خوب برود، پس حالا که ما بابایمان را دوست داریم، دوست داریم که خوب ترین جا برود» البته عدم پدرش، خیلی برایش سخت است و می‌گوید:«چرا زود رفت؟» ولی دوباره خودش، جواب خودش را می‌دهد یا من برایش توضیح می‌دهم که اگه اینجا هم بود، اتفاق که قرار بود بیفتد، می‌افتاد، پس چه بهتر که خوب ترین راه را رفت.

می‌گفت: شهادت در شب تاسوعا چه مقدار کیف می‌دهد/با رفتنش همه را عزادار کرد/ می‌گفت: درد برای مرد است

چون تمام مراسم‌های آقا عبدالله با مراسم‌های عزای امام حسین(ع) و اهل بیت(ع) یکی بود، خود ایشان هم دوست نداشت کسی تیپ سیاه بر تن بکند و همیشه می‌گفت: «دوست ندارم کسی برایم سیاه بر تن بکند. سیاه برای امام حسین(ع) است.» سیاه پوشیدن‌های ما هم با عزای امام حسین(ع) یکی شد. وقتی کشور سوریه بوده به یکی از همرزمانش نقل کرده بود:«چه مقدار کیف می‌دهد که آدم شب تاسوعا شهید شود.» عبدالله برای همه چیز دیگری بود و فقط ما را عزادار نکرد. همه از رفتنش عزادار شدند، چون خیلی با ادب بود و به همه احترام می‌گذاشت. برای همه باورنکردنی بود. من قبل خودم می‌گفتم که می‌رود و برمی‌گردد و همچنان پاسداری می‌کند و فکر نمی‌کردم که در عرض ۲۰ روز برود و دیگر برنگردد. خیلی باورنکردنی بود، چون خیلی قوی بود و فکر می‌کردم نهایت یک ماه تیر به دست یا پایش می‌خورد. اصلا در مقابل درد غر نمی‌زد و بسیار صبور بود و می‌گفت: «درد برای مرد است.»

منبع: تسنیم

براى بالا بردن سطح کيفى سايت سرزه لطفا نظرات سازنده خود را در انتهاى صفحه براى ما بفرستيد

گردآورنده: پيمان ث.

حماسه و مقاومت در بخش اخبار سايت سرزه

بیت انتخابی از دیوان حافظ :

ستاره‌ای بدرخشيد و ماه مجلس شد
««« »»»
دل رميده ما را رفيق و مونس شد

دختر ۵ ساله شهید می گوید: بهشت تلفن ندارد، من با بابا حرف بزنم؟ (۲ عکس)

TT / 253 — TP / 11%

با دیگران به اشتراک بگذارید

نظر دهید

لطفا جواب سئوال زیر را بدهید *