علایقِ غذایی بخشی از شخصیت شما نیستند

علایقِ غذایی بخشی از شخصیت شما نیستند

علایقِ غذایی بخشی از شخصیت شما نیستند

عکس علایقِ غذایی بخشی از شخصیت شما نیستند
علایقِ غذایی بخشی از شخصیت شما نیستند

معضل غذا این است که خیلی به آن دقت میداریم. مثلاً دایان را انتخاب بکنید. او مدیر ۴۸ ساله ای است که در سال ۲۰۱۰ در مطالعه ای دربارۀ عادت های غذایی مشارکت کرد. او بر این باور بود که غذا کاملاً به لذت و تخیل مربوط می شود و طی گفت و گوای گفت که مقولۀ غذا یعنی بحث از این که «چه چیزی را دوست دارم و در مخیله ام به چه فکر میکنم». او نگران متغیرهایی بود که امکان می دارد مانع لذت بردنش از غذا شوند. رفتار او مانند رفتار خوراک شناسی بود که از بافت سینۀمرغی که به روش کیسه طبخ کنی طبخ شده است، نقد می کند یا به دلیل ادویۀ سوپ ابروهایش را درهم می کشد. دمای غذا از نظر دایان اهمیت خاصی داشت. او پژوهشگران را به غذاخوری ای نزدیک فرا خواند تا بینند که به چه صورت فهرست خوراک یا به واژه بهتر، فهرستی از غذاهای اشتهاآورِ انگشت شمار را جست وجو می کند. هنگام صرف شام، دایان غذایش را با سرعت می خورد؛ اما به پایان نمیرساند. او فقط غذای پخته می خورد؛ درحالی که هنوز بخار داغ از آن بیرون می زد.

بنابراین دایان، بدخوراک و ایرادگیر بود و این می توانست بر غذایی که می خورد، تأثیر زیادی قرار بدهد؛ چراکه برای این که غذای خاصی را واقعاً دوست داشته باشید، غذایی که نه خیلی شور باشد و نه خیلی شیرین، باید از دیگر انواع غذاها امتناع کنید. اما دایان در واقعیت از درمانگی عمیقی شاکی بود. انتخاب های دایان بیشتر نشان از آشفتگی داشتند تا زیاده روی. غذایی که در رستوران، اکران وار پیشنهاد می داد، چیزی عدم جز تخم مرغی ساده روی نان برشته، که به محض خنک شدن حالش را به هم می زد. او که به سن پنجاه سالگی نزدیک می شد، احساس می کرد مادرش را رنجانده است؛ چون بدخوراکی و ایرادگیری اش باعث شده بود تا هرگز نتواند بر سر میز غذا با مادرش همراه شود. دوستانش نیز دیگر او را به شام فرا نمیخواندند. می خواست راه و روش خود را عوض کند؛ اما دربارۀ این که می تواند یا نه تردید داشت. دایان با نوع خاصی از رژیم غذایی میزیست: پنیر پرورده، غلات ناشتایی، چیپس سیب زمینی و نان خوبش خورده.

البته این سلیقه های غذایی و پریشانیهایی که غالباً پس از آن ها عارض می شود، غیرعادی نیست. بی ویلسون، تاریخ دانِ انگلیسی، در کتاب لقمۀ اول به مطالعۀ چگونگیِ فراگیریِ خوردن در خردسالی و بوجود آیی عادت های غذایی در بزرگ سالی توجه میکند. این کتاب علاوه بر پیامد منفی عادت های غذاییِ نابسامان بر تندرستی، رفتارهای عجیب مردمان در زندگی اجتماعی و حرفه ای را نیز توصیف می کند: مثلاً فرزندی هنگام انتخاب دانشگاه می خواهد مطمئن شود که کافه تریای دانشگاه موردنظرش پیتزای موردعلاقه اش را سر سفره مییاورد یا نه؛ یا فرزندی دیگر ناگزیر می شود با زنگ زدن به هر غذاخوری ای که می خواهد برود، کاملاً مطمئن شود که در آن رستوران همبرگر را بدون هیچ مخلفاتی طبخ میکنند. حاصل هیچ یک از این موقعیت ها تفاوت چندانی با وضعیت این شخص ندارد: فردی که دامنۀگسترده ای از غذاهای گوناگون را دوست دارد؛ اما دست آخر برای ناهار، ساندویچ و برای شام، پیتزا می خَرَد. این کشمکش های روزانه نمونه های گویایی از خصلتی بسیار بد است: حتی چنانچه غذاهای مغذی و کامل در دسترس باشند و ما از عهدۀ مخارجشان برآییم و نیز به خوردنشان میل داشته باشیم، باز هم خوردنِ این نوع غذاها برای ما سخت است. چرا؟

هرگونه گزارش از رژیم غذایی غربی در قرن بیست ویکم عکس و تصویری یأس آور و پر از شیرینی جات خواهد بود. طی مطالعه ای در سال ۲۰۰۲ دربارۀ غذاهای موردعلاقۀ بچه ّها، معلوم شد که والدین نیز همان ذرت، نان قندی، گوشت و پیتزای دوست داشتنی فرزندهایشان را دوست دارند. غذاهای چاق کنندۀ نوستالژیک و ویژه بچه ها، بخشی از زندگی روزمرۀ ما شده اند: ویلسون از «شیر غلات» نقل میکنید که در بوفه های موموفوکو در نیویورک به فروش رسانده میشود و نیز از افزایش بستنی با طعم کیک تولد که از بچه ها می خواهد غیر از روز تولد، در ۳۶۴ روزِ دیگر سال هم، آن را بخورند. در سال ۲۰۰۶ امریکایی ها به طور متوسط روزانه ۲۵۳۳ کالری غذا می خوردند که ۴۲۲ کالری از این مقدار به مصرف نوشیدنی ها مربوط می شود؛ حال آن که در سال ۱۹۷۷ این مقدار ۲۰۹۰ کالری بود. در برخی مطالعات مربوط به حجم وعدۀ غذایی، خستگی را علتی شایع برای دست کشیدن از خوردن بیان کرده اند.

توضیح ویلسون دربارۀ این که به چه صورت به این وضعیت رسیدیم، از دیگر اظهارات در طول پانزده سال گذشته انسانی تر به چشم مییاید. انتقادات زیادی در این زمینه مطرح شده است؛ برای نمونه می توان به هدفی اشاره کرد که اریک شلاسر در کتاب پرفروشش در سال ۲۰۰۱ با عنوان ملت فست فودی هدف قرار داده است: شرکت های عظیم فست فود که بر حجم قول های غذایی نظارت دارند و برای فروش آن ها به خانواده ها از تاکتیک های بازاریابی به سبک شرکت والت دیزنی بهره می برند. قادر هستید بینید که سیاست فاسد به چه صورت نوشیدنی های قنددار را در مدارس شایع کرده است. همچنین همانگونه که ماریون نِسِل در کتاب سیاست غذایی (۲۰۰۲) اشاره می کند، قادر هستید نگاه بکنید که توصیۀ دولت برای رژیم غذایی چه مقدار سردرگم کننده است. طبیعتاً پشت پردۀ این قضیه، ارتش قرار دارد. همانگونه که آناستاسیا مارکس دسالسدو در کتاب آشپزخانۀ آماده به رزم (۲۰۱۵) توضیح می دهد، پس از جنگ جهانی دوم، ارتش با شرکت ها وارد شراکت شد تا بازاری دائمی برای غذاهای فراوری شده بوجود آورد. این غذاها در ابتدا جیرۀ سربازان بودند. شاید شرکت های کرافت۱ و فریتولِی۲ به طرزی فریب آمیز در کارشان ماهرند. مایکل ماس در کتاب خود با عنوان نمک، شکر و چربی (۲۰۱۳) این طوری استدلال می کند که صنعت تریلیون دلاریِ غذاهای سبک بر پایۀ مخلوطی اعتیادآور از این سه عنصر، یعنی نمک، شکر و چربی ساخته شده است. مایل پولان در کتاب معضل جاندار همه چیزخوار (۲۰۰۶) بر این باور است که این که امریکایی ها چندین سُنت غذایی معدود و کهنه دارند، به ما مددی نخواهد کرد. چیزی که لازم داریم، «قواعد غذایی» است.

ویلسون این را تکذیب نمیکند که همۀ این کتاب ها نیروهای تواناای را به مجلسیت می شناسند. این عوامل، محیطی را شکل می دهند که همۀ ما باید در آن دست به انتخاب شخصی بزنیم؛ مثلاً بر آن بشویم برای ناشتایی خربزه، گریپ فروت یا چای گیاهی کامبوچا بخوریم یا از نزدیک ترین دکه در مسیرمان برای رسیدن به محل کار، یک نان شیرینی پر از پنیر خامه ای و یک لیوان قهوه بگیریم؟ اما درنهایت، تصمیمات ما دربارۀ غذا را الگوهای دیرینه و جاافتادۀ علاقه و نفرت تعیین می کنند. چنانچه نان شیرینی را برگزم، ویلسون نقل خواهد کرد که دلیل این تصمیم این نیست که آگاهی نمیدارم نان شیرینی، ویتامین های سالاد میوه را ندارد یا آگاهی نمیدارم که با این کار میزان قند خونم را به سرعت زیاد خواهم کرد و در عین گرسنگی، تا ساعت یازده صبح احساس سیری خواهم کرد. من همۀ این ها را می دانم. بسیاری از مردمان نیز از این نکات آگاه اند. سه تا از کتاب های بالا در فهرست پرفروش ترین کتاب های روزنامۀ روزنامه نیویورک تایمز واقع بودند. معضل عمده این است که من همه چیزِ نان شیرینی را ترجیح می دهم. به این ترتیب، پیش از آن که روزم را شروع کنم، هر سه قانون مشهور پولان برای رژیم غذایی سالم را نقض خواهم کرد: «غذا بخور. بیش از اندازه نخور. اکثراً گیاه بخور.» چون همانگونه که ویلسون نقل میکنید، برای تبعیت از این قوانین باید «غذای قرار می داری دوست داشته باشید، از احساس سیریِ بیش ازحد صفا نکنید و به ارزش سبزی ها آگاه باشید».

نظر ویلسون این است که چنانچه بخواهیم عوض شویم، باید آگاهی بداریم که علایق و بیزاری های ما به چه صورت شکل می گیرند؛ یعنی باید روش تغذیۀ فرزندهایمان، خاطراتی که دربارۀ غذا می سازیم و فروض جنسیت گرایانه دربارۀ غذاهای مردانه درمقابل غذاهای زنانه را چک کنیم. هیچ کس به صورت مادرزاد فقط برای خوردن غذاهای کربوهیدرات دار ساخته نشده است؛ هرچند که برخی افراد، راحتتر از بقیه به این سمت گرایش مییابند. ویلسون نقل میکنید: «بهتر است دیگر، علایق شخصی مان را بخشی عمیق و معنادار از ذات خود آگاهی نداریم.» باور او به تغییر از تجربه اش ناشی می شود. او به یاد می آورَد که در نوجوانی و در زمان زندگی با والدینش که از هم جدا شده بودند، به غذاهای شیرین شدۀ غنی و راحت وابسته بوده است. او در این باره مینگارد: «قبلاً در این تقابل بزرگ، در طرفِ اشتباه ایستاده بودم.» ویلسون در ادامۀ کار خود به عنوان تاریخ دانِ حوزۀ غذا تحولات کلان فرهنگی را ردگیری می کند. او در کتاب قبلی اش با عنوان بررسی چنگال۳ تغییرات کوچولو در زمینۀ تکنولوژیهای آشپزی را چک کرد. منظور از این تغییرات، کارهایی مانند اختراع ماهی تابۀ کاسه مانند چینی است که طرح های تازه ای در آشپزی پدید آوردند و عادت غذایی همگان را متحول کردند.

ما بسیاری از علایقمان را در همان مراحل اولیۀ زندگی خود فرا می گیریم. شاید خواندن این مورد برای بزرگسالان مأیوس کننده باشد: در بازۀ زمانیِ چهار تا هفت ماهگی، انسان ها به طعم ها شگفت انگیز حساس اند. مطالعاتی در آلمان نمایان کردند که برای این که کودک از غذای جدید خوشش بیاید و خواسته باشد پس از چندین ماه دوباره از آن بخورد، باید در طول این مدت چندین بار آن را چشیده باشد. اکثرِ مردمان این فرصت را از دست می دهند؛ چون مادرانشان تابع دستورالعمل هایی مثل رهنمودهای سازمان بهداشت جهانی اند که مروج تغذیه با شیر مادر در شش ماه اول خردسالی است. بیش از هشتاددرصد مادران در امریکا عملاً از این دستورالعمل پیروی نمی کنند، اما اکثرشان در طول این مدت برای تغذیۀ کودک از رژیم شیری، یعنی شیر خشک به مکان شیر مادر بهره میگیرند. بنابراین آنان فرصت تغذیۀ کودک خود با کدو، کلم، بروکلی یا پورۀ گردو را از دست می دهند و این ها غذاهایی اند که قادر هستند زندگی را در سال های آینده برای کودکان راحتتر کنند.

چنانچه غذاهایی که هنگام خردسالی در معرضشان قرار می گیریم، عمدتاً مزۀ شیر و گه گاهی هم مزۀ پورۀ سیب زمینی یا هویج داشته باشد، آن گاه در بیشتر دوره های بعدی زندگی به سراغ غذاهایی بی مزه و سرشار از مواد لبنی خواهیم رفت؛ نه غذاهای شور، مانند گیاه کبر و ماهی شور یا غذاهای سولفات دار، مانند تخم مرغ آب پز سفت و مارچوبه یا گیاهانی مثل چغندر. این استدلال کاملاً منطقی به چشم مییاید؛ اما مورد اینجا است که رحلت کرده چنین نبوده است. منظور از گذشته، وقتی است که مادران و دایه ها تمایل داشتند حداقل به اندازۀ کنونی کودکان را شیر بدهند و کودکان نیز در وقتی معین، دورۀ شیرخوارگی را به اتمام میرساندند و به اتاق غذاخوریِ بزرگ سالان شرف یاب می شدند. افرادی مثل دایان نیز از عادات کاملاً محتاطانه بیرون می آمدند و کم کم قدر تندیِ سالاد کاسنی یا خوراکِ ماهی بویابِیس را آگاهی میداشتند.

ویلسون نقل میکنید این امر وقتی روشن ترمی شود که به این اندیشید که کودکان، قبل از دهۀ ۱۹۶۰ غذای شیرخوارگی را ملال آور آگاهی میداشتند و مشتاق بودند دوره اش را به سرعت پشت سر طی بکنند و دیگر غذاهایی مثل شیربرنج آبکی و لوبیا را نخورند. مردمان در بریتانیا آنقدر از این نوع غذاها بیزار بودند که فارغ التحصیلان مدارس خصوصی ممتاز و مدارس خیریۀکودکان در محله های فقیرنشین در سال ۱۹۱۲ و ۱۹۱۳ در لندن گرد هم می آمدند تا دربارۀ فهرست غذاهای خود بحث و مکالمه کنند. در یکی از این جلسات، یکی از نمایندگان، شیربرنج را «نوعی بدرفتاری» دانست و آن را تقبیح کرد. برخی دیگر هم اعتراف کردند که دانش آموزانشان بیشتر اوقات شیربرنج را دست نخورده برمی گردانند. این جنبش با شروع جنگ جهانی اول ناکام ماند. وضعیت غذا در آمریکا نیز چندان بهتر عدم. لوتراِمِتهولت، پزشکی از شمال نیویورک بود که خود را «خوب ترین مرجع در زمینۀ اطفال» میشناساند. او در کتابی که در سال ۱۸۹۴ انتشار داد، با جدیت تمام، مردمان را از خوردن نان تازه، کیک و بیشتر انواع گوشت و ماهی منع می کند و درمورد سالاد نیز هشداری ویژه می دهد. در دوره ای که مرگ ومیر کودکان زیاد بود، خوراک خمیری و شیری را «هضم شدنی» آگاهی میداشتند و کمتر احتمال می دادند حال بچه های کودک را به هم بزند.

برای کسانی که با چنین رژیم غذاییِ محتاطانه ای پرورش کشف میکردند، غذا گذرنامۀ ورود به دنیای بزرگ سالی بود. دنیای بزرگ سالی، یعنی دنیای جشنهای شام، مراسمها و سفر، جهانی که فرصتی را فراهم می آورد تا بچه ها با چیزهای تازه تر و جالب تری مواجه شوند. این مورد به طورکلی دربارۀ همۀ مردمان جز بخش بسیار تهیدستی از آنان صادق بود؛ هرچند که فرصت ها برای طبقه های بالا و میانی بسیار رنگ به رنگ تر بود. ام. اف. کیفیشر، نویسندۀ مشهوری است که در زمینۀ غذا مینگارد. او در خاطرات خود با عنوان منِ غذاشناس از تجربه اش نقل میکنید. کیفیشر وقتی برای اولین بار مزۀ صدف را در مهمانی کریسمس در مدرسه ای در دهۀ ۱۹۲۰ چشید، زبانش از لذت بند آمده بود. او چنین مینگارد: «لذیذی ام که تازه به دنیا آمده بود، مرا به لذت پرستی ناشناخته ای سوق داد.»

به سختی می توان تصور کرد نسلی که با پنیر رشته ای و سیب زمینی سرخ کردۀ فرفری، این غذاهای گیرا و آخر خنده، بزرگ شده است، تشنۀ ماجراجویی باشد. مثلاً شام متداولی من در زمان خردسالی ام در انگلستانِ دهۀ نود، واژه بود از دایناسورهایی بوقلمونی و صورتک هایی خندان که از سیب زمینی تهیه شده بود و بیشتر به بازآفرینی فیلم پارک ژوراسیک شبیه بود تا غذایی مغذی. آنگونه که بسته های داخل فریزر به ما نقل میکردند، ما پروتئین لازم خود را از تکه های بوقلمونِ نو سازی شده می گرفتیم که به شکل تیرانوسوروس و برونتوسوروس درآمده و با لایه ای از خرده نان پوشانده شده بودند. خوراک سیب زمینی از انگشتر هایی تهیه میشد که رویشان سوراخ هایی به شکل چشم و دهان بوجود میاوردند. بنابراین برایم عجیب نیست که امروزه صحنۀ رستوران ها در ضیافتهای هزارسالۀ لندن و نیویورک، بیشتر اوقات پر از اقلام کهنه بچه های مرفه باشد. شاید قادر باش داستان ظهور غذاخوریهایی در این سبک را به کار دنی مِیِر نسبت داد که اولین غذاخوری اش با نام کافۀ یونیوناسکوئر۴ پیوند بین آشپزی باستانی فرانسوی و غذاخوری فاخر را در سال ۱۹۸۵ از هم گسست. او در سال ۲۰۰۴ رستوران شِیکشَک را افتتاح کرد.

خبر خوش کتاب این است که در مقام نظر قادر هستیم برخی از عادت های غذاییِ بد خود را ترک کنیم؛ حتی عادت هایی که به فرزندانمان رسانده ایم. قادر هستیم از راه باز سازی گستردۀ ذائقه هایمان پاسخ هایی جدید به غذاهایی فرابگیریم که مییاندیشیم به شدت از آن ها بیزاریم. به این ترتیب، پذیرش را جایگزین انزجار می کنیم. کتاب لقمۀ اول داستان های موفقیت آمیز بسیار زیادی را در این زمینه گفته است. یکی از آن ها داستان «تاینی تِیستز» است. این سیستم که در یونیورسیتی کالج لندن پیشرفت کرد، از بچه ها می خواهد که به مدت دو هفته از غذایی که بدشان می آید، هر روز فقط یک لقمه بخورند. ویلسون از میزان موفقیت این روش، عدد و رقمی نمی دهد؛ اما اظهار می کند که این سیستم، شام را برای بچۀ خودش «مثبت تر و خوشایند تر» کرده است. افزون براین وقتی برخی درمانگران از دستگاه ای مشابه برای درمان بچه های اوتیسمی با ذائقه های غذایی بسیار محدود بهره گرفتند، نتایج گیراای گرفتند. مثلاً یکی از بچه ها از رژیم ساندویچ پنیر و هات داگ به ۶۵ غذای گوناگون تغییر ذائقه داد.

یافته های علمی و تاریخی که ویلسون به دقت در کتابش جمع آوری کرده است، به اندازه ای است که ما را قانع می کند که تغییر، امکان پذیر است. بااینکه کتاب لقمۀ اول خود را راهنما نمیشناساند؛ صفحاتش حاوی پیشنهادهایی سخاوتمندانه اما غیراجباری است. این توصیه ها به طرزی آشکار اما آرامش بخش داده می شوند. چنانچه می خواهید سبک کلی خوردن خود را عوض کنید، باید آگاهی بدارید که این کار چه حسی خواهد داشت. باید بتوانید حالتی را تصور کنید که در آن غذایی را می چشید که وقتی از آن به شدت بدتان می آمد. ویلسون نقل میکنید: «چنانچه اوغ نزدید یا فوت نشدید، قادر هستید این امتحان را دوباره تکرار کنید. به مرور از یاد خواهید برد که این غذا برایتان عجیب و نامأنوس بوده و کم کم برایتان لذت بخش خواهد شد…. آن گاه دیگر امیال و عادت های کهنه برایتان ناخوشایند خواهند بود. تمرین و تکرار کافی باعث خواهد شد تا روش های جدیدِ خوردن برایتان مانند شیرخوردن مأنوس و دلپذیر شوند.»

باید اولین کسی باشم که این تغییر مستدل را تأیید می کنم. در اواخر زمان نوجوانی ام، هیچ بزرگ سالی را به بدخوراکی و ایرادگیری دایان نمی شناختم. قادر نمیبودم تصور کنم که عادت های غذایی من تا وقتی که به سنین چهل سالگی برسم، بهتر از عادت های غذایی دایان خواهد بود. تنها اشکال رژیم دوست داشتنی من، یعنی نان و سیب زمینی، این بود که مرا در برابر تعداد زیادی بیماریِ جدی زیان پذیرمی کرد و روزبه روز با خواندن مطالب جدید درباره شان دغدغه ام بیشتر می شد. این نگرانی کافی بود تا وادارم کند رژیم تاینی تیستز را شروع کنم. در طول یک سال هر هفته سبزی تازه ای برای آشپزی برگزیدم. فهمیدم که می توان بین لایه های کلوچه اسفناج جاسازی کرد. می توان تکه های فلفل دلمه ای را با تفت دادن نرم کرد، سپس آن را داخل املت پوشانید. درنهایت همۀ سبزی ها را به زانو درآوردم، به استثنای بروکلی.

هنوز هم خود را با افراد بدخوراک همدل می دانم. به سختی قادر هستم این ایده را ول کنم که غذاهایی که دوست داریم، بخش عمده شخصیت ما را شکل می دهند. جهانی که در آن همۀ غذاها را به یک اندازه لذیذ می پندارند و همۀ خوراک ها ارزش مصرف یکسانی دارند، به چشم نمییاید دنیای چندان مهیجی باشد. بدخوراکی به من امکان داد تا بین مزه ها و غذاهایِ مناسب و مزه های ترسناک و ناگوار تمایز قائل شوم. این خصلت به من نشان داد که هرجنبه ای از غذا امکان می دارد اهمیتی داشته باشد و راه را برای افشای رازِ طعم ها و مزه ها هموار کند. فقط کمی خجالت زده می شوم وقتی که اذعان می کنم عاشق مرغ های سرخ کردۀ حلقه حلقۀ واکر هستم که همتای بریتانیایی چیپس لِیز۵ در امریکاست. این مارک ها مرا متقاعد کردند که چیزی بهتر از مرغ رنگ پریدۀ پر از آب وجود دارد که همیشه در روزهای یک شنبه به خوردنش بی میل بوده ام. سال ها زمان برد تا با غذایی قرار می داری مواجه شوم و آن قبلی های بی مصرف را وِل کنم. همانگونه که غذای بی کیفیت مرا به سمت غذای قرار می داری هدایت کرد، بدخوراکی نیز مرا به خوراک شناسی سوق داد و جذابیت گریپ فروت و نیز سیب زمینی تفت داده را به من شناساند.

به علاوه در عادت های روزانه ام، هنوز هم نقاط مشترک زیادی با آدم های مبتلا به آشفتگی خوراک دارم که در کتاب لقمۀ اول از آن ها یاد شده است. منظورم کسانی است که بیشتر، نان برشته و بیسکویت می خورند تا سبزیجات. رژیمی مثل تاینی تیستز می تواند نقش زیادی در تغییر سبک زندگی شخص داشته باشد. این رژیم می تواند به بازآرایی سلیقه های مربوط به مزه و بافت غذا یاری رساند؛ اما قادر نیست محیطی را عوض کند که مجبوریم در آن مواد غذایی تهیه بکنیم، برای قول های غذایی وقت تعیین کنیم یا برای هماهنگی با دیگران به منظور همراهی، وقت صرف کنیم. حتی کسانی از ما که واقعاً از غذاهای «قرار می داری» صفا میکنند، با وجود شغل و مسافرتِ هرروزه بین محل کار و خانه به سختی قادر هستند برای خوردنِ غذاهایی سالم و خوش پخت برنامه ریزی کنند. در دهۀ نود، دایناسورهای بوقلمونی خوب ترین هدیۀ ممکن را برای والدین شاغل به ارمغان می آوردند: زمان.

چنانچه واقعاً می خواهیم به عادت غذایی بی نظممان نظم ببخشیم، معرفی روش فراگیری مزه های جدید، اولین قدمِ راه خواهد بود. در این میان، گرفتار ارتباطی عجیب با قوی ترین امیال غذایی مان خواهیم بود. این رابطه مثل عشق یک طرفه است. همانگونه که ساندرا ام. گیلبرت، انتقادگری فمینیست، در کتاب خود با عنوان تخیل آشپزخانه ای۶ بیان می کند، «امکان می دارد… با صدای ملچ ملوچ، ذرت بخورید و جرعه جرعه نوشابۀ رژیمی بیاشامید و هم زمان سرگرم تماشای مریل استریپ باشید که در فیلم جولی و جولیا نقش جولیا چایلد [آشپز معروف امریکایی] را بازی می کند.» امکان می دارد ذائقه های ماجراجویانه ای یابید؛ اما به علل گوناگون امکان می دارد به ندرت آن ها را به عادت مبدل کنید؛ دلایلی مثل کمبود زمان یا امکانات یا این که بر آن بشوید از کارهایی مثل آشپزی که به لحاظ باستانی زنانه به حساب مییایند امتناع کنید.

لورا مارش

ترجمۀ: مجتبی هاتف

مرجع: NewRepublic

پی نگاشت ها:

* این مطلب در تاریخ ۲۴ نوامبر ۲۰۱۵ با عنوان Food, Interrupted در وبسایت نیوریپابلیک انتشار داده شده است.

* لورا مارش، عضو هیئت سردبیران مجلۀ نیوریپابلیک است.

[۱] Kraft: شرکتی امریکایی که به تولید محصولات پنیری مشهور است.

[۲] Frito-Lay: شرکتی امریکایی است که غذاهای سبک و سرپایی تولید می کند.

[۳] Consider the Fork

[۴] Union Square Caf�

[۵] Lay\’s

[۶] The Culinary Imagination

—با تشکر از انتخاب شما کاربر عزيز—

تهیه از : آفتاب ف.

روانشناسی و خانواده در بخش خانه و خانواده سايت سرزه

بیت انتخابی از دیوان حافظ :

ز محرمان سراپرده وصال شوم
««« »»»
ز بندگان خداوندگار خود باشم

علایقِ غذایی بخشی از شخصیت شما نیستند

TT / 462 — TP / 13%

با دیگران به اشتراک بگذارید

نظر دهید

لطفا جواب سئوال زیر را بدهید *