وقتی مادر، میزبان حاج کاظم شد

فروش آنلاین هدست واقعیت مجازی - 48 هزار تومان
فروش هدست واقعیت مجازی

وقتی مادر، میزبان حاج کاظم شد

دلش گواهی می داد که کاظم برمی گردد و برگشت. ۲۸مهر ماه سال ۷۶بود که بدیعی “شمیمی جان فزا می آید ،عطر کرب و بلا می آید ” محله را پر کرد و او میزبان کاظم شد…
تصویر و عکس زمانی مادر، میزبان حاج کاظم شد
گروه جهاد و مقاومت مشرق – «انتظار» عبارت بسیار غریبی است…
در دل این لغت شش حرفی جهانی دلشوره و پریشانی و استرس نهفته است؛ خدایا مددم تا حق این مطلب را ادا کنم…
قطعا برایت پیش آمده منتظر فرد ویژه ای باشی، اندکی که دیر کند زمین و وقت را به هم می دوزی، حق هم داری خب، از صبح بلند شده ای خانه را آب و جاروب کرده ای، دستی به سر و روی حیاط خانه کشیده ای و برگ های پاییزی مزاحم را از روی حوضچه وسط حیاط پاک کرده ای؛ گلدونها را با وسواس زیاد پاک کرده ای و حوض را پر از سیب های قرمز و گلبرگ های گل شمعدانی کرده ای تا سفر برسد…
طول کوچه را که خودش اندر دل کوچه دیگری است چند و چند بار میگذرانی و از این و آن سراغ سفر را می گیری.
عجب سخت و دلگیر است این انتظار.
حالا بیا برویم سراغ یک ماد…

مادری که جوان رشید و نیکو منظرش برای پاسداری از آب و خاک و ناموس این وطن بندهای پوتینش را محکم کرده بود.

بار آخری که کوله بار سفر بسته بود همه و همه را عیدی داده بود؛ خواهر ها و برادرها را…

کوله پشتی را که به دوش انداخت بدیعی صوت خوشگلش گوش گلدونها و درختان خانه را نوازش داد: خداحافظ مادر…
چادرش را روی سرش مرتب کرد. از دل کوچه به دل کوچه ای دیگر، فرزندش را که اکنون شیریل میدان نبرد با اهریمنان بعث شده بود بدرقه کرد و کاظم هم هر لحظه سر برمی گرداند و چهره دلربای مادر را می دید و خداحافظ نقل میکرد.
و رفت…

قاموس مردانه اش از جلوی چشمان مادر ناپدید شد.
چند صباحی نگذشته بود که گزارش کردند کاظمت آسمانی شده.
یا للعجب پس باید همه مکان را برای پذیرایی از میهمان آسمانی ام تهیه کنم. اما…

تلخی یا شاید هم شیرینی عبارت انتظار برایش معنا شد.
هر روزش شده بود آب و جاروب خانه و مهیای آمدن کاظم شدن.
چه برسرت آمد؟ چرا خون میگریی قلم؟من که هنوز چیزی نقل نکردم که تو قرار از کف دزدیدی.
گذشت و گذشت و هر روزش چشم انتظار به درب دوختن بود برای آمدن کاظم…
خلاصه اش کنم روز و شبش پاییز بود و پاییز تا این که بالاخره “یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور” تحلیل شد.
همین پاییز بود که “خبر آمد خبری در راه است”.
دلش گواهی می داد که کاظم برمی گردد و برگشت. ۲۸مهر ماه سال ۷۶بود که بدیعی “شمیمی جان فزا می آید ،عطر کرب و بلا می آید ” محله را پر کرد و او میزبان کاظم شد و می شنید زمزمه ها را “رجعت پیکر پاک سردار سرلشگر شهید حاج کاظم نجفی رستگار”
و به پایان رسید این انتظار ۱۳ساله.

* علی حنایی

**انتها**

نگارش از : پريناز ژ.

حماسه و مقاومت در بخش اخبار سايت سرزه

بیت انتخابی از دیوان حافظ :

در اين مقام مجازی بجز پياله مگير
««« »»»
در اين سراچه بازيچه غير عشق مباز

وقتی مادر، میزبان حاج کاظم شد

TT / 49 — TP / 9%

با دیگران به اشتراک بگذارید

نظر دهید

لطفا جواب سئوال زیر را بدهید *